مهرداد !
بمن بگو چگونه میتوانم پلشتی و سیاهی این روزگار را بر خود هموار کنم , حال آنکه خوب و بد , همه و همه در این گودال در حال فرو رفتنند .
دلم از تصاویر چرک و خون آلود و پر از کینه این روزگار خیلی میگیرد . انگار یادمان رفته زندگی میکنیم برای چه ؟
نت را که جستجو میکنم فقط جنگ میبینم و انسان های سر بریده , زشتی میبینم و مستی و غفلت زدگی !
خیابان که میروم پشیمان میشوم . همه مان گویی یادمان رفته چه میخواهیم ...
از اولین تاکسی که سوار میشویم کاسه سرمان پر از هیاهو و علامت سوال میشود تا مغازه و اداره و خرید و هزار تا آدم مختلف تا آخرین تاکسی که به خانه برمیگردیم.
گاهی حس میکنم دنیا دارد تار عنکبوت میبندد . یک عالمه تار
و هر کسی در تار خود فرو رفته و به دیگری کاری ندارد .
گاهی میگویم کاش من متعلق به دورانی بودم که پدر ها و مادرهایمان مدام از صلح و صفا و عشق و تازگیش برایمان میگویند و دلمان را میسوزانند.
حیاطهای آب پاشی شده پر از گلهای سرخ و درختهای انار و سیب .
عشقهای خیلی خیلی ساده و پاک .
تلاشهای بی دریغ مردان خانه برای زن و بچه هایشان که سر تا پایش بوی غیرت میداد
تلاش مادران مهربان برای بقا و دوام زندگی با تمام سختیها و هزاران اتفاق خوش ایام قدیم .
مهرداد من !
تصور اینکه اگر در این بازار مکاره تو نبودی , قلبم خالی میشود .
کسی مثل تو , به من الهام میدهد که هنوز هستند آدمهاییکه خالصند و پاک . مثل همان عشقهای گذشته .
روحت انگار برای این دوره نیست . من فکر میکنم روحت در جسم امروزیت حلول دوباره کرده تا نجات بخش یک نفر از انسانهای امروز باشی .
مهرداد دستانت را باز کن که من هنوز کودکی هستم که به فضای امن محتاجم !
مرا سفت بگیر و رهایم نکن که زیر پایم خالیست .
مهرداد من !
نظرات شما عزیزان:
.gif)